پویایی فرارَوی از حدود نقش در روان‌شناسی صنعتی و سازمانی

در سازوکارهای سازمانی امروز، یکی از پدیده‌های کمتر شناخته‌شده اما پراثر، گرایش انسان به حرکت فراتر از حدود نقش تعریف‌شده است؛ تمایلی درونی که مرزهای رسمی مسئولیت‌ها را به چالش می‌کشد و نیروی محرک نوآوری یا بحران می‌شود. این رفتار را می‌توان به مثابه‌ٔ نیروی شناختیِ فرارَوی از قیدها دید؛ حرکتی که اگر هدایت شود، موجب بازآرایی و تطبیق خلاق سازمان با محیط پیچیده می‌گردد، اما اگر به حال خود رها شود، منجر به بی‌نظمی و اختلال در انسجام گروهی خواهد بود.

در تبیین شناختی–رفتاری، این فرارَوی نشانگر تضاد میان دو ساختار درونی است: نیاز به «ثبات و انطباق» در برابر نیاز به «رشد و گسترش اختیار عمل». نظریه‌های انگیزش شغلی نظیر مدل تعیین‌گری شغلی (Job Characteristics Model) و نظریه‌ی خودتعیین‌گری (Self‑Determination Theory) هر دو به اهمیت تعادل میان این دو نیرو اشاره دارند. اگر کارکنان حس کنند ساختار سازمانی امکان بروز کنجکاوی، خلاقیت و نفوذ اثر را فراهم می‌سازد، گرایش طبیعی آن‌ها به گسترش حدود نقش، در قالب رفتارهای شهروندی سازمانی (OCB) ظاهر می‌شود؛ رفتاری که بهبود عمل جمعی و ارتقای اعتماد متقابل را در پی دارد. در مقابل، چنانچه ساختار بیش از حد محدودکننده باشد، همان انرژی روانی به شکل مقاومت، تعارض با مافوق، یا حتی کناره‌گیری پدیدار می‌گردد؛ نمونه‌ای از «واکنش مقابله‌ای به کنترل بیش‌ازحد».

از دیدگاه سیستم‌های اجتماعی، سازمان را می‌توان همچون شبکه‌ای پویا از مرزها و جریان‌ها تصور کرد. هر واحد یا نقش، مرزی عملکردی دارد که به واسطهٔ قواعد، زمان و منابع تعریف می‌شود. گرایش فرارَوی این مرزها در واقع بازتاب نیاز سیستم به تعادل میان انسداد و نفوذ است. پژوهش‌ها در حوزهٔ «رفتار انحرافی سازنده» (Constructive Deviance) نشان داده‌اند که میزان کنترل اداریِ متناسب و فرهنگ تحمل خطا، می‌تواند اثر این گرایش را از انحراف به نوآوری تغییر دهد. بنابراین، تمرکز مدیریتی باید نه بر سرکوب یا اجازهٔ مطلق، بلکه بر تنظیم هوشمندانهٔ «دروازه‌های نقش» باشد تا جریان خلاقیت بدون فروپاشی ساختار مسیر یابد.

در سطح فردی، میل به فراتر رفتن از مرزها اغلب هنگامی فعال می‌شود که فرد احساس خودکارآمدی (Self‑Efficacy) و امنیت روانی (Psychological Safety) کافی داشته باشد. بنابراین یکی از وظایف رهبران تحول‌گرا ایجاد محیطی است که در آن پرسشگری، آزمایش و حتی خطا، نشانهٔ مشارکت واقعی تلقی شود نه نافرمانی. چنین فضایی، «فرهنگ یادگیری انطباقی» را ایجاد می‌کند که در آن، کارکنان می‌توانند ایده‌ها و رویه‌های جدید را بی‌هراس از قضاوت امتحان کنند. این همان نقطه‌ی تبدیل میل فرارَوی به سرمایهٔ یادگیری است.

به‌صورت تجربی، شرکت‌هایی که از چارچوب مدیریت عملکرد انعطاف‌پذیر (Agile Performance Systems) و بازخورد مستمر استفاده می‌کنند، بیش از سایرین توانسته‌اند این گرایش را به نتیجه‌ای مثبت بدل کنند. برای مثال، در یک سازمان فناوری، تعریف بازخوردهای کوتاه‌مدت به کارکنان اجازه می‌دهد تا علایق فرارَوی خود را در قالب اهداف پروژه‌ای قابل سنجش بروز دهند، بدون آن‌که با اهداف کلان سازمان در تعارض قرار گیرند.

نتیجه‌ی نهایی آن است که گرایش انسان به گذر از حد نقش، نه تهدیدی برای نظم سازمان، بلکه ظرفیت طبیعی تحول آن است؛ مشروط به این‌که مدیریت بتواند میان «مرزهای ساختاری و سیالیت نقش‌ها» توازن برقرار کند. رابطه‌ی علّی میان آزادی و محدودیت، اگر بر پایهٔ اعتماد و هدف مشترک تنظیم شود، موتور پویایی سازمان خواهد بود. در این چارچوب، کنترل نه به معنای سد کردن جریان انرژی انسانی بلکه به معنای جهت‌دهی آن به سوی مسیرهایی است که هم رشد فردی را تأمین می‌کند و هم بقای جمعی را.

بدین‌ترتیب، پدیده‌ی فرارَوی از حدود نقش بیانگر اصل بنیادی در روان‌شناسی صنعتی و سازمانی است: «انسان، هنگامی که امکان معنا و رشد را در محدودهٔ وظیفهٔ خود نمی‌یابد، مرزها را بازتعریف می‌کند.» سازمان هوشمند آن است که این بازتعریف را مدیریت کرده و از آن به‌عنوان منبع نو شدن مستمر بهره گیرد.

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *