تحول طرح‌ریزی ذهنی و تنظیم هیجانی در میان‌کودکی

در فرایند رشد شناختی انسان، «اندیشیدن و طرح‌ریزی» یکی از بنیادی‌ترین سازوکارهایی است که گذار ذهن از واکنش‌پذیری صرف به سامان‌دهی هدفمند تجربه را ممکن می‌سازد. در مدل‌های کلاسیک، این دگرگونی به‌صورت صرفاً عقلانی تفسیر می‌شد، اما تحلیل تحولی نشان می‌دهد که «فکر کردن» نه یک فعالیت گسسته از زندگی عاطفی بلکه ساختاری پویا و تدریجی از تنظیم درونی است؛ یعنی فرد از دل یک جریان درونی ارزیابی، به شکل‌دهی الگوهای اقدام می‌رسد. در مرحلهٔ میانی رشد (حدوداً میانهٔ کودکی)، کودک برای نخستین بار می‌تواند پیش از عمل، وضعیت ذهنی خویش را صورت‌بندی کند و با مقایسهٔ میان هدف و توانایی‌های خود به رفتار معنادار دست زند. این توان به‌تدریج بنیان مفهوم «پیش‌بینی» و «برنامه‌ریزی» را می‌گذارد.

از دید نظری، پیاژه این پدیده را در چارچوب تحول از تفکر پیش‌عملیاتی به مرحلهٔ عملیات عینی صورت‌بندی می‌کند؛ در حالی‌که ویگوتسکی آن را نتیجهٔ درونی‌سازی گفت‌وگوهای هدایت‌شده با بزرگسال می‌داند. در هر دو دیدگاه، کارکرد اصلی این فرایند «ساختاردهی» شناخت است: ذهن می‌آموزد رخدادها را در قالب توالی معنادار (Temporal Flow + Structuring) تنظیم کند. از منظر سیستم‌های بوم‌شناختی برونفنبرنر، این مهارت در خلال تعامل دائمی میان زمینهٔ خانوادگی، مدرسه و شبکهٔ دوستان رشد می‌کند و جلوهٔ رفتاری آن در کنترل هیجان، تأخیر در ارضای خواسته و افزایش کفایت تصمیم‌گیری قابل مشاهده است.

فرضیهٔ تحولیِ متن حاضر را می‌توان چنین صورت‌بندی کرد:


«افزایش توانایی طرح‌ریزی ذهنی و قضاوت شناختی، هم‌زمان با گسترش مهارت‌های تنظیم هیجانی، موجب شکل‌گیری الگوی پایدار تصمیم‌گیری در دورهٔ میان‌کودکی می‌شود.»

 

در سطح کاربردی، والدین و مربیان می‌توانند این مرحله را از خلال تکالیفی که مستلزم پیش‌بینی پیامد است، حمایت کنند؛ مانند گفت‌وگو دربارهٔ نتایج انتخاب‌های روزمره («اگر امروز بازی را عقب بیندازی چه مزیتی دارد؟») یا طراحی فعالیت‌های گروهی که در آن کودک باید نقش خود را از پیش تعیین کند. چنین تجاربی مدارهای شناختی مرتبط با قشر پیش‌پیشانی را فعال کرده و به انسجام هیجانی‑شناختی می‌انجامد.

از زاویهٔ تربیتی، هدف آن است که کودک یاد بگیرد «فکر کردن» صرفاً تولید ایده نیست بلکه تنظیم رابطهٔ میان امکان و محدودیت است. هر بار که او واقعیتی را ارزیابی و براساس آن طرحی می‌سازد، خود‑کارآمدی‌اش تقویت می‌شود. در مرحلهٔ نوجوانی این مهارت به توانایی تفکر انتزاعی و قضاوت اخلاقی تعمیم می‌یابد؛ یعنی همان‌جا که ارزیابی شناختی به داوری هویتی بدل می‌شود.

در نهایت، «اندیشه و اندازه‌گذاری» به مثابهٔ دو بُعد مکملِ رشد انسان، سازوکار پیوند میان شناخت و رفتار را آشکار می‌کند: اندیشه، شکل‌دهندهٔ چشم‌انداز است و اندازه‌گذاری، تنظیم‌گر کنش. هماهنگی این دو بُعد، از کودک واکنش‌گر، فردی خودآگاه می‌سازد که قادر است پیچیدگی موقعیت‌ها را نه به عنوان تهدید بلکه به مثابهٔ فرصتی برای سامان‌دهی تجربهٔ خویش درک کند.

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *