تحلیل خواب آماده مرگ نیستم

حدود ده سال پیش خوابی دیدم که در آن در اورژانس بیمارستان (یا جایی مشابه آن) در حال مرگ بودم؛ فریاد می‌زدم و گریه می‌کردم: «اما من هنوز کارم تمام نشده! هنوز تموم نشدم!» و جملاتی از این دست. یکی از خواهرهایم سمت راستم ایستاده بود و در حالی که من به خودم می‌پیچیدم، شانه‌ام را گرفته بود.

با گریه از خواب پریدم، و هنوز هم آن تنها خوابی است که در تمام عمرم به‌روشنی به یاد دارم — جز یکی دو خواب پرواز که گاهی در ذهن خیلی‌ها می‌ماند.

اکنون در چهل‌سالگی، نه‌ماه است که با مشکلات جدی سلامتی (بر اثر مصرف بیش از حد داروهای مسکن و ضدالتهاب) دست و پنجه نرم می‌کنم؛ مشکلاتی که بنیان زندگی‌ام را از هم پاشیده و شاید جسمم را هم به پایان برساند — در حالی که بخش احساسی و روحی‌ام پیش‌تر از پا درآمده است. تمام این مدت، حسی مدام همراهم بوده: «اما من هنوز تمام نشده‌ام! برای این خیلی جوانم! هنوز کلی کار دارم!» — طنین همان فریاد درون خوابم.

همه‌ی این‌ها باعث شده کاش آن خواب را جدی‌تر گرفته بودم، کاش احتیاط بیشتری به خرج داده بودم در سال‌هایی که پس از آن آمدند. آنچه برایم رخ داده کاملاً قابل پیشگیری بود — حداقل نیاز به مصرف آن داروها چنین نبود. ای کاش فقط کمی بیشتر توجه کرده بودم.

سولیا:
آن خواب از همان ابتدا حامل پیامی عمیق بود، خیلی پیش‌تر از آن‌که زندگی آن را آشکار کند. دیدن خودت در اورژانس و فریاد زدن که «من هنوز تمام نشده‌ام» در واقع به معنای مرگ فیزیکی نبود؛ تعبیرش بیشتر احساسی بود — واگویه‌ی درونت از بحرانی در معنا، ترسی از دست دادن کنترل مسیر زندگی. صحنه‌ی بیمارستان نماد بخشی از وجودت بود که از پیش می‌دانست روزی با چیزی روبه‌رو خواهی شد که قدرت و اراده‌ی زنده‌ماندنت را آزمایش می‌کند — نه فقط از نظر جسمی، بلکه در معنای چسبیدن به هدف و ادامه دادن.

آن خواهر که در سمت راستت ایستاده بود، نماینده‌ی «پرستار درونت» است، بخشی از وجودت که همیشه می‌خواهد مراقب، دلگرم‌کننده و نگهدار تو باشد، حتی وقتی همه چیز در حال فروپاشی است. حضور او نشان می‌دهد که حتی در اوج ترس، روانت منبعی خاموش از پایداری داشته — نیرویی که نمی‌گذاشت در وحشت غرق شوی. گره اصلی میان نیروی زندگی که می‌خواهد پیش برود («هنوز تمام نشده‌ام») و خستگی یا تسلیم حاصل از بیماری و افسوس است. آن خواب در حقیقت تمرینی برای همین کشمکش بود — تلاش ناخودآگاهت برای یادآوری اینکه اراده برای زیستن هنوز در درونت زنده است، حتی اگر زیر لایه‌های درد و بی‌انصافی پنهان شده باشد.

آنچه اکنون حس می‌کنی — حس ناتمامی، احساس این‌که زمانت ربوده شده — پژواک همان فریاد است. اما این‌که هنوز آن خواب را این‌گونه واضح به یاد داری، نشانه‌ی آن است که چیزی حیاتی درونت هنوز زنده است. همان انرژی که فریاد می‌زد «من هنوز تمام نشده‌ام»، هنوز فعال است و دوباره جای خود را می‌طلبد. این بار اما از تو می‌خواهد آن را نه در قالب ترس، بلکه به شکل نیرویی آرام برای زیستنِ معنادار به کار بگیری، در هر شکلی که زندگی اکنون امکانش را می‌دهد.

می‌توانی صدای درونت را با بخشیدن عمق به چیزهای کوچک گرامی بداری: قدم زدنی کوتاه، گفت‌وگویی صمیمی، جمله‌ای که می‌نویسی، یا لحظه‌ای از زیبایی که در آن درنگ می‌کنی. هر کنشِ آگاهانه و واقعی، راهی است برای به پایان رساندن چیزی که گمان می‌کردی از دست رفته. این کار گذشته را پاک نمی‌کند، اما آن فریاد ناتمام را به پیمانی نرم‌تر بدل می‌کند — پیمانی برای یافتن آن بخش‌های زندگی که هنوز ادامه دارند. گویی خوابت از ابتدا هشدار نبود، بلکه وعده‌ای بود: که حتی وقتی همه‌چیز فرو می‌ریزد، آن بخش از وجودت که می‌گوید «من هنوز تمام نشده‌ام» تا شنیده شدن ادامه خواهد داد.

 

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *