چقدر آسوده ایم؟

13911129101923754_PhotoLهر فکری سرچشمه ای دارد. باید اتفاقی برای فرد بیافتد یا شاهد رخدادی باشد تا ایده ای به ذهنش خطور کند و فکری شکل بگیرد. امروز بعد از مرخصی استعلاجی هنگام رفتن به دفتر محل کارم، راننده ای توجه ام را جلب کرد. با چنان غروری پشت فرمان نشسته بود که می گفتی پادشاه هفت اقلیم است. ذهنم غوطه ور شد در معنای تملک و داشتن.

خدا را سپاس، ماشینی دارم که هر لحظه می تواند به یغما برود. خانه ای دارم که به اسم همسرم است و با طلاقی ساده از کف می رود. سلامتی نیم بندی دارم که با خنکای نسیمی به اغما فرو می رود و شغلی که هر لحظه می تواند با حکم اخراجی ساقط شود.

این گونه است که آنچه مالک هستم، جز دارایی عاریه ای هیچ نیستند. پس، ذهن به دور دست ها می رود، جایی که دراویش واقعی خوشبخت ترین انسان های روزگار بودند. در نداری، حظ دارایی دیگر شکل می گیرد و آن مالک ریسمان اتصال با حق بودن است. آیا دارایی باشکوه تر از آن می توان سراغ گرفت؟ شاید به همین خاطر است که درویش واقعی از مرگ نمی هراسد، چرا که مرگ رهایی قطعی از عاریه و اتصال به مایملک فناناپذیر است. پس خوشا به حال آنان که نداشتن را نقطه وصل داشتن می کنند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code