خدایی که حکم به قتل اسماعیل می دهد را بشناسیم

ابراهیم-قربانی-اسماعیلیکی از داستان های بهت آور قرآن ماجرای فرمان گرفتن ابراهیم برای ذبح اسماعیل است. سوال این نیست که چگونه پدری حاضر به کشتن فرزند می شود؟ در طول تاریخ بسیار بوده اند انسان هایی که در برابر فرزند، برادر یا پدر ایستاده و او را از پای درآورده‌اند. در همان جنگ‌های نخستین اسلام به ویژه بدر بسیاری از یاران پیامبر شمشیر برابر اقوام درجه یک خود کشیدند. پس،‌ چه امری است که داستان ذبح اسماعیل را متفاوت و بل منحصر به فرد می‌کند؟

واقعیت این است که سنگینی عظیم داستان آنجاست که جدا از رابطه پدر- فرزندی، اسماعیل نفسی صالح است- انسانی بی‌گناه که خداوند فرمان به مرگ او را صادر کرده است. چرا خداوند چنین حکمی می‌دهد؟ خدایی که قتل نفس صالح را هم وزن قتل امتی خطاب می‌کند، چرا چنین حکم نامانوس و به ظاهر مخالف شرع و عقلی را صادر می‌کند؟

در اینجا، دو تفسیر برای پاسخ به این تناقض می‌توان یافت.

تفسیر اول- برداشت بسیار تیره و خطرناک این است که فرض شود همانند مجاز شدن تناول غذای حرام در شرایط اضطرار، داستان ذبح اسماعیل نشان می‌دهد جایی که مصلحت طریقت مطرح باشد، آدمی مجاز است به هر راهکاری ولو غیراخلاقی و تا حد قربانی نفسی صالح مبادرت ورزد. از دل چنین طرز تفکری دیگر هیچ امری، خلاف قطعی نیست. مصلحت حتی می‌تواند جواز به بدترین و تیره‌ترین رفتارها را بدهد. شاید شمس تبریزی با استناد به چنین ادراکی است که داستان کدخدای صوفی را تعریف می‌کند. کلیت داستان شمس به این قرار است که یکی از چریکهای حسن صباح وارد شهری شد. خبر به بزرگ شهر رسید. او که فردی صوفی بود، به میدان شهر آمد و سر مادر خود را برید. چریک که این داستان بدید، پشت بدانجا کرد و با خود گفت ما هرچه باشیم، با مادر خود چنین نکنیم. بدین ترتیب، صوفی آفت متجاوزان را از مردم شهر خویش دور داشت.

اما، واقع قضیه این است که قرآن را باید یکپارچه و با توجه به تمام اصول تفسیر کرد. اشکال تفسیر فوق این است که حکم به ذبح اسماعیل را چون از جانب خدا صادر شده،‌ امری معتبر و موثق محسوب می‌کند و البته اشکال اساسی دیگر آن این است که با دیگر احکام و طریقت قرآنی هم‌خوانی ندارد.

تفسیر دوم- فلسفه حکم ذبح اسماعیل به مکر الهی باز می‌گردد. در چند جای قرآن، خداوند اشاره کرده چگونه با فریفتن مسلمانان آنان را در طریق صحیح قرار داده است. برای مثال، آن زمان که خواستار جنگ با کاروان هستند، آنان را در مسیر جنگ با سپاه کفر قرار می‌دهد،‌ یا در نگاه مسلمانان کفار را کم شمار می‌‌نماید تا دلهایشان قوی شود. در جای دیگر نیز مسلمانان را امر می‌کند، زنانی که از کفار به آنها پناهنده می‌شوند،‌ ابتدا بیازمایند. اساسا یکی از صفات الهی مکر الماکرین بودن اوست. خداوند طراحی سیاس است و بر این مبنا، ذبح اسماعیل آزمایشی طراحی شده برای سنجش ایمان ابراهیم بوده و اصلا قرار نبوده و شدنی نبوده که ابراهیم نفسی صالح – آن هم نفسی عزیز چون اسماعیل- را ذبح کند. هدف همان طور که گفته شد، نهادن ابراهیم در میدان آزمونی مهلک و البته آموزنده بوده است.

شاید بزرگترین اصل فلسفه علم را بتوان در همین نقطه و درگاه شگفت‌انگیز قرآن باز شناخت. بالاترین اصل در علم پذیرش حقیقتی است که فکت (شواهد، مستندات، امر واقع) برملا می‌کند. فراتر و برتر از تمام تئوری‌ها، تمام مفروضاتی که دانشمند دارد، او ملزم به پیروی و پذیرش واقعیت است و زمانی که فکت عدم صحت فرضیه‌ای را نشان داد، دانشمند علی رغم تمام دلبستگی‌ها باید شکست فرضیه را بپذیرد. جالب اینجاست که بزرگترین چالش فراروی دانشمندان نیز همین دلبستگی به گذشته و پیش فرض‌هاست. دانشمندان قرن بیستم بیش از بیست سال طول کشید تا به تدریج و پس از آزمایشات بسیار حاضر به پذیرش صحت تئوری نسبیت انیشتین و تردید در تئوری فیزیک کلاسیک شدند. آیا بدترین مشکل بشر نیز دلبستگی و تعلق خاطر به باورها و موهومات اعتقادی نیست؟

واقعیت سهمگینی که ابراهیم با آن روبرو شد از همین منظر قابل تفسیر منطقی است. ابراهیم با دستگاه آزمایشی خود که همان ساختار وحی بود به خوبی آشنایی داشت. او وحی را می‌شناخت و زمانی که خداوند حکمی را در قالب وحی به او ابلاغ کرد، به روشنی می‌دانست با فرمانی لازم الاجرا روبرو شده است. حال چالش بزرگ ابراهیم کنار گذاشتن تمام مفروضات و باورهای او از شرع بود. اکنون ابراهیم باید در مسیر پیروی از فکت، تمام سیستم اعتقادی و باورها و فرضیات خویش را قربانی می‌کرد. او باید می‌پذیرفت برای پیروی از فکت باید پذیرنده بی‌چون و چرا باشد. گاه عمل بر مبنای اسلوب علمی ما را به نقطه‌ای می‌رساند که محصول ده‌ها سال تجربه و دانش‌اندوزیمان را باید رد کنیم یا اعتقادات عمیق مذهبی خود را کنار بگذاریم. ابراهیم در چنین جایگاهی قرار گرفته بود.

در واقع، خداوند با فرمان دادن به قتل فرزند،‌ اولا حکمی ناممکن را صادر کرده بود،‌ حکمی که هرگز قرار نبود اجرا شود. ثانیا، با صدور این حکم ابراهیم در این آزمون قرار گرفته بود که آیا حاضر است برای پیروی از معرفت وحی تمام سیستم باوری و احساسی خود را ذبح کند یا خیر؟ ابراهیم نشان داد دانشمندی اصیل و عالمی بی‌همتاست و برای فکت و پیروی از واقعیت ناب حاضر به نفی تمام زنجیره اعتقادات و دلبستگی‌های عمیق عاطفی خود است. فلسفه علم جز این از انسان نمی‌خواهد: شناخت پدیدارها و کنارگذاشتن پیش فرض‌ها در برابر مشهودات.

خلاصه کلام، ابراهیم آگاه به اسلوب وحی بود و هنگامی که زبان وحی حکمی برای او صادر ‌کرد،‌ آن حکم مقدم بر تمام دانشی قرار گرفت که او در باب دین به دست آورده بود. ابراهیم از این اسلوب پیروی کرد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code