بایگانی/آرشیو برچسب ها : مانتو

با شیطنت گفت: دکمه را تو ببند

هومن: خواب دیدم که دختری که دوستش دارم و بینمون جدایی پیش اومده با یه ظرف غذا (قابلمه) از پله ها اومد پایین. یه چادر عربی سر داشت (ایشون اصلا چادر سر نمیکنه) و من خیره و محو اون و چادر و مانتوی روشن و روسری شده بودم. مث همیشه بم سلام کرد و یهو خودم روبروش دیدم. همینطور که …

بیشتر بخوانید »