موشی که نمی خواست فرار کند

rohani-election
انتخابات سرنوشت ساز

داستان بسیار کوتاهی است: قهرمان قصه ما از موش بودن خسته شده بود و دیگر نمی خواست با دیدن هر تهدیدی وارد سوراخ شود.

  • دیگه بسه!!! ولم کنین بذارین زندگیم رو بکنم

بخش تلخ داستان اینجاست که کمی بعد دندان های تیز گربه درون بدن موش بینوا فرو رفت.

ما شهروندان هیچ کداممان موش نیستیم، خیلی بالاتر این حرف ها هستیم؛ ولی اگر از انتخابات و نتایج اون خسته شویم، اگر حضورمان کم رنگ شود، دیکتاتورها همین دور و برمان به کمین نشسته اند تا از عدم حضورمان پای باجه های اخذ رای نهایت بهره رو ببرند و برای فردای ما و فرزندانمان آینده تیره و تاری رو تدارک ببینند.

ما موش نیستیم، البته که نیستیم؛ اما اگر از حق شهروندی مان برای رای دادن استفاده نکنیم، ترامپ جایگزین اوباما می شود و جای ظریف را در وزارت خارجه مان فردی می گیرد که می گوید بروید این آهن پاره های آمریکایی رو در خلیج فارس حسابی بترسانید!

ترس همیشه بد نیست. بعضی وقت ها واقعا باید ترسید. ترس همیشه نشانه ضعف آدم ها نیست. شرافت انسان این است که می تواند از ترس ها و اضطرابهایش برای بهبود زندگی خود بهره ببرد.

بیایید یک بار دیگر حسابی بترسیم.

من آنها را خوب می شناسم؛ آنها روزی در جلسه ای تصمیم گرفتند که در تهران و رد پیاده روها دیوار بکشند و پیاده رو زنانه و مردانه ایجاد کنند؛ همان طور که در محل کارشان بخشنامه تفکیک جنسیتی را ایجاد کردند.

مقدمه ای که روحانی قبل از این جمله گفته نیاز به توضیح ندارد: “اگرشما جوانان در خانه بنشینید و برای پیشرفت، پای صندوق رای نیایید، بدانید که پیاده روها هم دیوار خواهد بود.”

طبیعت شهروندی این روزها اقتضاء می کند: هیچگاه نباید خسته و مایوس شد. اگر فرانسوی ها به صحنه نیامده بودند، امروز ماری لوپن انتخاب هولناک ریاست جمهوریشان بود. بهانه ها را کنار بگذاریم، حق شهروندی ما رای ماست. بی تفاوت ها یادشان رفته: گاهی واقعا باید ترسید.