نا کرده کار، نیم کرده کار، پر کرده کار

در روزگاران پیشین برهمنی بود که او را «کریتا کریتا» می‌خواندند. این برهمن روزی از خواندن «ودا» دست شست و در راه تباهی گام برداشت. با همنشینی روسپیان و قماربازان و ناکسان، اوقات عمر را به بطالت می‌گذراند. گاهی به گورستان سری می‌زد و با ارواح خبیثه و خفاشان خون آشام و مردگان آمیزش می‌کرد و از آنان نیرنگ و افسون و آئین بدکیشان می‌آموخت.

شبی، در میان شعله‌های آتش و بوی گندی که از اجساد مردگان بر می‌خواست، یکی از خفاشان که با وی دوستی داشت، او را گفت: «من گرسنه ام. مرا گوشت تازۀ مرده‌ای بیاور، وگرنه تکه تکه‌ات خواهم کرد.»
کریتا کریتا گفت: «خواهم آورد، اما به شرط آنکه در ازای آن، مرا چیزی بیاموزی. به رایگان نمی‌روم.»
جانور خون آشام گفت: «برو و برهمن تازه مرده‌ای بیاور تا تو را افسون‌هایی بیاموزم که با آنها مرده را زنده توانی کرد.»
کریتا کریتا گفت: «این مرا بس نیست.»

مدت زمانی، در آن گورستان، بر سر این سودا چانه می‌زدند. تا آنکه سرانجام، برهمن گمراه گفت: «باید افزون بر آنچه عهد کره‌ای، جفتی تاس نیز بیفزایی تا بتوانم همیشه در تاس اندازی برنده شوم. در این صورت، گوشت برهمنی تازه مرده را برایت خواهم آورد.»
خفاش خون آشام گفت: «پذیرفتم.»

کریتا کریتا روان شد، در حالی که نمی‌دانست گوشت تازه مرده از کجا تدارک بیند. به ناچار، برادر خویش را پنهانی بکشت و نیمشبان، جسد او را به گورستان برد. خفاش نیز عهد خود به جای آورد و جفتی تاس او را بخشید و افسون و نیرنگ هاش بیاموخت.

زمانی بگذشت تا آنکه روزی، کریتا کریتا با خود گفت: «اکنون هنگام آن است که افسون ها را بیازمایم.» پس، مرده‌ای ناداشت(۴۳)  بیافت و در دل شب، او را به گورستان برد. بر زمینی نهاد و به خواندن اوراد پرداخت. هنوز نیمی از اوراد را نخوانده بود که دید جان در دست و پا و چشم چپ مرد خَلیده و تکان خورد. اما نیمۀ راست تن او هنوز بی‌جان بود. برهمن از دیدن آن مردۀ نیمه جان، چنان به وحشت افتاد که دنبالۀ اوراد را پاک از یاد بِبرد و او را بِهِشت و هراسان بگریخت.

پس، خفاش به نیمۀ دیگر مرد خلید و مرده برخاست و از پی برهمن دوان شد؛ در حالی که یک چشم او در چشمخانه می‌گردید و یک پای او بر زمین می‌لَخشید، فریادزنان می‌گفت: «ناکرده کار، نیم کرده کار، پُر کرده کار.(۴۴)

پس، کریتا کریتا به سوی خانه دوید و با ترس و لرز به بستر رفت و خوابش در ربود. ناگاه صدایی او را از خواب بیدار کرد. دید که درِ اتاق گشوده‌است. هیکل هراس انگیز مرده ناداشت را در برابر خویش دید که پای بر زمین می‌کشد و به سوی او پیش می‌آید. چشم چپ مرد، در چشمخانه می‌گردید و فریادزنان می‌گفت: «ناکرده کار، نیم کرده کار، پُر کرده کار. »

کریتا کریتا از بستر بیرون پرید و از در بیرون جست و بر اسبی بادپای نشست و آن دیار را ترک گفت. چون به دیاری دیگر رفت، خود را در امان پنداشت. پس، هر روز به قمارخانه می‌رفت. به یاری تاس‌های سحرآمیز، مالی گران اندوخت و ولیمه‌ها و مهمانی‌ها داد. همچنان در آسایش به سر‌می‌برد تا آنکه شبی که در حلقۀ قماربازان بود و تاس می‌ریخت، صدای خِش‌خِش پایی شنید. ناگهان هیولای مرد ناداشت که نیمی از گوشت تنش فروریخته بود، با شتاب بر او هجوم آورد. چشم چپش همچنان در چشمخانه می‌گردید و با صدایی رعدآسا می‌گفت: «ناکرده کار، نیم کرده کار، پُر کرده کار.»

برهمن فریادی کشید و از روی میز قمار، به سوی دیگر پرید و از آن شهر و دیار نیز بگریخت. پیوسته نگران هیولا، بی‌آنکه دمی بیاساید، اسب تاخت تا به شهری دوردست رسید. در آن شهر، با جامۀ مُبدّل می‌زیست و همواره خود را پنهان می‌داشت.

و اما بشنو از حریفان قمار؛ جملگی از وحشت، جان باختند. باری، برهمن دیگر بار– از راه قمار– ثروتی اندوخت و خوش می‌زیست.
شبی، دست در گردن دلدادۀ خویش، در خانه، به عیش نشسته بود که ناگهان باز همان صدای خِش‌خِش مألوف را بشنید. اندکی بعد، هیولای ناداشت را پیش روی دید که گوشتهایش همه ریخته و استخوان‌هایش نمایان گشته و چشم چپش با خشمی آتشین او را می‌نگرد و نعره زنان به سوی او می‌آید و می‌گوید: « ناکرده کار، نیم کرده کار، پُر کرده کار.»
دلدادۀ برهمن از هراس، قالب تهی کرد. کریتا کریتا از جای جَست و به سوی مهتابی خانه دوید و چون دید هیولا او را دنبال می‌کند و راه گریزی نیست، خود را از مهتابی به زیر افکند و بدنش تکه تکه شد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code