الیاف طلایی فکر

آن سوی پنجره

در بیمارستانی، دو مَرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقش روی تخت بخوابد. آنها ساعت‌ها با یکدیگر صحبت می‌کردند؛ از همسر، خانواده، …

بیشتر بخوانید »

یادمان باشد زندگی کنیم…

هدف پیشروی به سوی کمال است. هدف، زندگی کردن است نه تمام مدت دغدغه “موفقیت” داشتن! اگر انسان بسیار شایسته‌ای هم باشیم باز هم در اموری از زندگی شکست خواهیم خورد، و این امری طبیعی و لازم در زندگی‌ست. مهم این است که اشتباه‌مان را تشخیص دهیم، تصحیح کنیم، و گام بعدی را محکم‌تر برداریم. زندگی سراسر موفقیت و تماما …

بیشتر بخوانید »

انسان‌های خوب بی‌شمارند…!

لئوبوسکالیا در کتاب زیبایش به نام “زندگی، عشق و دیگر هیچ” می‌نویسد: این بدی‌های بشر است که خوراک رسانه‌های خبری‌ست، از خوبی‌های او حرفی نیست! اگر جمعیت جهان را در نظر بگیریم، تعداد سرقت‌ها و تجاوزها به نسبت زیاد نیست. اما وقتی جنایتی رخ می‌دهد، ما حتما خبردار می‌شویم، نه به این خاطر که صرفا خبر است، بلکه به این …

بیشتر بخوانید »

زندگی کنید …

همه ما خودمان را چنین متقاعد می‌کنیم که زندگی بهتری خواهیم داشت اگر: شغل‌مان را تغییر دهیم                  مهاجرت کنیم                           ازدواج کنیم                                با افراد تازه‌ای آشنا شویم فکر می‌کنیم زندگی بهتر خواهد شد اگر: ترفیع بگیریم         اقامت بگیریم                     بچه‌دار شویم                                 با افراد بیشتری آشنا شویم و خسته می‌شویم وقتی می‌بینیم: رئیس‌مان نمی‌فهمد                 زبان مشترک نداریم …

بیشتر بخوانید »

آسمان امید را سقفی نیست…

زمانی که بچه بودیم دنیا برایمان رنگ و بوی دیگری داشت. امیدها و آرزوهایمان مانند آسمان وسیع بودند و هیچ سقفی نداشتند. دستیابی به هر آرزویی کاملاً امکان‌پذیر به نظر می‌آمد. اما همین که بزرگ‌تر شدیم و طعم واقعیت را ذره ذره چشیدیم سقفی بر آسمان رؤیاها و امیدواری‌هایمان زده شد. سقفی که هر روز ارتفاعش کمتر می‌شد و اجازه …

بیشتر بخوانید »

مرا بغل کن !

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، دچار سر درد شدیدی شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش …

بیشتر بخوانید »

لذت‌بخش‌ترین بوسه…

توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که همسرم همیشه می‌خرد نگاه می‌کردم. چه مانکن‌هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز… همسرم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور می‌رفت. شاخه‌های اضافی را می‌گرفت و برگ‌های خشک شده را جدا می‌کرد. از دیدن اندام گرد و قلنبه‌اش لبخندی گوشه لبم پیدا شد. …

بیشتر بخوانید »

خدا صادقانه عاشق ماست، او عاشق من است، او عاشق توست…

لیزی ولاسکوئز (Lizzie Velasquez) زنی ۲۳ ساله است. شاید باور نکنید اما او هفت سال است که به عنوان یک سخنران انگیزشی فعالیت دارد. “زیبا باش، خودت باش” (Be Beautiful, Be You) نام اولین کتاب اوست، او در این کتاب در کنار خاطره‌هایش تلاش می‌کند انسان‌ها را در عشق توانمند سازد و به آن‌ها بیاموزد خودشان را همان‌طور که هستند …

بیشتر بخوانید »

بزرگترین مانع، خودت هستی!

یک‌روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: “دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.” در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند …

بیشتر بخوانید »

بازی با بادکنکها

اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک می‌خرم. بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده. بهش یاد می‌ده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره… بهش یاد می‌ده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید …

بیشتر بخوانید »