من می‌توان بسیار بد باشم

من می‌توانم بسیار خوب باشم
برکت بهار

من می‌توانم بسیار اهریمنی باشم،‌ می‌توانم مالامال از روح خودخواهی، زجر تو را نبینم و بر نیازت روی بپیچانم. من می‌توانم…

اما، قلبی خدا به من بخشیده برای احساس کردن و چشمی برای دیدن و دستی برای کمک کردن. هنگامی که می‌توانم عطر محبت را بپراکنم و روح همبستگی را بشارتگر باشم، ‌چرا باید در برج عاج نخوت بنشینم و تبلیس شیطان را نسخه بپیچم؟

برای آدم بودن هیچگاه دیر نیست. برای دست نوازش بر سر یتیم کشیدن و به داد دل‌ها رسیدن هیچگاه زود نیست. کاش درک می‌کردیم لذت باغبان بودن را! کاش حسرت نداشتن را در قلب‌های دردمند لمس می‌کردیم! کاش می‌دانستیم،‌ کاش…

……..

باران بر فرق کویر باریدن گرفت. شکاف‌های نیاز به برکت عشق پر شدند و جوانه‌های امید سراسر فراز و نشیب‌ پیرامون را سرشار از طراوت زندگی کردند. اینجا بود که با روح باغبان آشنا شدم. چه فر باشکوهی دارد حضرت دوست! آن را لمس کردم و عمیق‌ترین خواسته‌های قلبم طلبید چون او بودن را!

من می‌توانم بسیار خوب باشم…