ما گرفتار گرانش خواست هستیم

نیاز-دیگرانهمان طور که پیشتر گفتم، زبان ارتباطی خدا از قاعده تصریح و تاکید پیروی می کند. در واقع، پیام با رخداد یا پدیداری غیرعادی تصریح شده (اعلان شده و خبرباش می شود) و با چند پدیدار مشابه تاکید می شود. بنابراین، زمانی که با موضوعی غیرعادی روبرو می شویم بالافاصله باید سنسورهایمان را حساس کرده و به تحلیل اتفاقاتی که پیش و پس از آن رخ داده بپردازیم. شباهت ها به زودی نمایان می شوند.

امروز صبح در مسیر محل کار بودم که ماشینی پشت سرم با سرعت زیاد نزدیک شد و با بوق و چراغ دادن خواست کنار بزنم تا رد شود. برایم عجیب بود. خیابان عرض وسیع و کاملا بدون ترافیکی داشت. چه لزومی داشت به لاین دیگری برم. بنابراین، به مسیرم ادامه دادم و با دست اشاره کردم می تواند از کنارم رد شود. راننده با حالتی بسیار معترض از فاصله نزدیکم عبور کرد، جلویم پیچید و به سرعت دور شد. حادثه از دید عموم شهروندان عادیست؛ اما در صبح زود و در خیابانی خلوت برای من تازگی داشت و بوی پیام می داد!

لحظاتی بعد سرپیچ تند خیابان دو عابر همراه به میان خیابان آمدند و با دیدن ماشینم یکی از آن ها رد شد و دیگری مردد باقی ماند و ناگزیز شدم با کنترل ماشین از کنارش رد شوم. دقایقی بعد اتوبوس مسافربری جلویم ظاهر شد. راننده بی توجه به سواری های پشت سر وسط خیابان حرکت می کرد و امکان سبقت را از بقیه گرفته بود…

آیا هیچ کدام از این افراد با آداب و قوانین آمد و شد آشنا نیستند؟ آیا این افراد حق دیگران را نمی دانند. بدون تردید از هر کدامشان که بپرسید کاملا می دانند در چنان وضعی چگونه باید رفتار کرد. پس، چه می شود که رفتاری متفاوت از خود بروز می دهند؟ در حقیقت، این اشخاص با وجود دانستن، تسلیم خواست و نیازهای احساسی خود می شوند. آنان مرتکب خلاف شده، حقوق دیگران را ضایع می کنند، زیرا از درونشان تمایلی گزنده خواستار توجه به منافع شخصی و خودبینی است.

پیام داده شده این بود: مراقب باش تمایلات درونی باعث نشوند دیگران را ندیده گرفته و آداب اجتماعی را نادیده بگیری!

جالب است. زمانی که به محل کار رسیدم، روی صندلی کنار دفتر نشسته بودم که یکی از کارکنان از پشت سر سلام کرد. من که مشغول فکر کردن بودم و دلم نمی خواست خلوت ذهنی ام به هم بخورد بدون آن که برگردم، با صدای خشک و خشن جواب سلامش را دادم. چند دقیقه بعد زمانی که تیتر این متن را نوشته بودم، مدیرم به نحو بی سابقه از درب وارد شد و باز من که می خواستم مشغول کارم باشم، از این امر ناخرسند شدم.

واقعیت این است که ما در هر جایگاهی که باشیم، گرفتار نفسانیت ها و خواهش هایی هستیم که از دیدن دیگران و ارج نهادن برای آنان بازمان می دارند.

مدیر برایم شروع به تعریف داستانی کرد که دیشب رخ داده بود. به سمیناری رفته بود و هنگام بازگشت یکی از مدیران خیریه معروفی که با آن ها مشارکت داریم، پیشنهاد کرده بود او را برساند. در مسیر صحبتشان درباره کیفیت خوب ماشین ساخت چین راننده بوده و مبتنی بر این که ماشین راحت و بدون دردسری است. درهمین میان، ناگهان ماشین صدای بدی می دهد و وقتی وارسی می کنند می بینند تسمه هیدرولیک فرمان پاره شده است. آن زمان راننده با برادرهایش که همان حدود بودند تماس می گیرد تا برایش دنبال تسمه بگردند و البته مدل ماشین نادر و وسایل یدکی آن نایاب است. به هر ترتیب، مدیرم مسئولانه کنار او باقی می ماند و در گیر و دار موضوع، فردی که آن اطراف ایستاده بوده و از قضا کارمند آتش نشانی است، جلو آمده و می گوید چون تسمه هیدرولیک فقط مربوط به فرمان است می توانند به آرامی ماشین را منتقل کنند تا سر فرصت بتوانند به رفع مشکل بپردازند.

به اطلاعات مهم پارگراف بالا توجه کنید: خیریه، ماشین بی نقص، چینی (نمادی از دنیای پوشالی ما به ظاهر شیک و زیبا و…)، تسمه هیدرولیک، برادر، دوست، آتش نشانی و… ماجرا از این قرار است که ما زمانی که ماشین زندگی مان بی نقص است دیگران را نمی بینیم، انگار اصلا وجود ندارند؛ اما زمانی که مشکل پیش می آید، برادر معنا پیدا می کند، دوست معنا می یابد و آتش نشانی یعنی دنبال امداد گشتن لازم می شود.

پیام های خدا همبسته و گویا هستند. باید دیگران را دید، حق و شانشان را محترم شمرد. باید دریافت دیگران فقط برای خدمت به ما آفریده نشده اند. ما متمایز نیستیم. دمی از ماشین چینی مان پایین بیاییم، از این نخوت تهی و پوشالی خالی شویم و درک کنیم انسان ها هستند، باید دیده شوند و وجودشان و امکان تعامل و زندگی با آن ها را مغتنم بشمریم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code