تعبیر خواب مار سیاه

اعتمادبنفس-مردمحمدرضا:

با سلام و خسته نباشید و تشکر فراوان از زحمات شما. خواب مار سیاه: دیشب خواب دیدم تو یه خونمون، که اصلا شبیه خونه ما نبود ولی تو خواب انگار سالهاست اونجاییم یه خونه که آپارتمان بود، ما طبقه ۳ یا چهار بودیم، یه جای خوابم پرسیدم از پدرم (که مادرم زنگ زده بود بهش بیاد یه فکری بکنه، بعد من همراه پدرم که خیلی وقته با هم حرف نمیزنیم تو خوابم ولی احساس میکردم الان اظطراریه باهاش رفتم که چاره ای برای مار بکنیم.و تو راه به این فکر میکردم نکنه پدرم به فکر راهیه که مار هارا بکشه می خواستم بهش بگم از کسی بخوایم بیاد که بدون کشتن مارها اونهارو ببره فقط ، چون تو خوابم خودم هم میتونستم بکشمش ولی نمیتونستم اونهارو بگیرم) که این مار چطوری اومده این بالا اون در جوابم گفت که مارها جای بلند رو دوست دارن. خلاصه خوابم اینطور بود که گوشه آشپسخونه که مادرم همون نزدیکیا بود دراز کشیده بودم که یه مار سیاه از کنار دیوار وخیلی نزدیک به من از جلوی چشمام رد میشد، منم تکون نخوردم وایسادم تا رد بشه،(قبلا که خواب مار میدیدم خیلی خیلی می ترسیدم هر فاصله ای که باهاش داشتم، یا سریع فرار می کردم یا خشکم میزد یا زبونم بند میومد) انگار نمی ترسیدم و تکون نخوردنم و حرف نزدنم هم از این بابت بود نکنه که حرکت من اون رو بترسونه و عکسل عملی از ترس نشون بده، بعد به مادرم و خواهرم گفتم نگاه کنید ولی فکر کنم اونا ندیدن و باور نکردن، ولی بار دوم به همون حالت مار از کنارم داشت رد می شد که این بار بدون اینکه تکون بخورم مادرم که کمی اون طرفتر بود صدا زدم، و مادرم دیدش این بار مار خیلی آرومتر میرفت آروم از کنار مار بلند شدم نمی ترسیدم از مار ولی ابهت خاصی داشت و یه عکس العمل کوچیک نشون داد و سرشو کمی بلند کرد و چرخید جهتش رو عوض کرد وقتی مادرم دیدش و با سرعت رفت سمت در ورودی و رفت تو راهرو و من دویدم دنبالش و از رو پله ها دیدم رفت بالا حرکاتش برام خیلی زیبا بود. بعد تو این فکر بودم که نکنه بره تو خونه کسی و خواستم برم به همسایه ها بگم ولی با خودم گفتم که الان اونا میگن این مار از خونه شما اومده و تمام تقصیر رو میندازن گردن ما باز به خودم گفتم که اشکالی نداره بعد از اینکه مارو گرفتیم اونا رو متوجه میکنم، بعدش اونجا بودم که با پدرم میرفتم و سر از طبقات پایین که هنوز کاملا ساخته نشده بود در آوردیم پدرم ایراداتی از ساخت و ساز طبقات پایین گرفت که مثلا از فضای پارکینگ سوء استفاده کردن ولی ناظر بیاد بهشون گیر میده، و با مردی مشغول حرف زدن شدن. نمیدونم این کجای خوابم بود قبل یا بعد این ولی سراز بالکون خونه در آوردم ، کمی که از خوابم گذشت متوجه شدم که هیچ خبری نیست و انگار همسایه ها اصلا ماری ندیدن انگار این مار به ما ربط داشت .با خواهر بزرگترم تو یه بالکن خونه که خیلی بزرگ و قدیمی بود بودیم. به جای حیاط پشت خونه یه زمین خاکی بزرگ متروکه بود که هم گل و گیاه و چند تا مرغ و خروس که دور تا دورش دیوار هم داشت,یه زمین تقریبا بایر، با خواهرم گرم صحبت بودم و میگفتم که اینجا متروکس و برای همسایه ها مزاحمتی نداره می تونیم کلی مرغ و خروس اینجا نگه داریم، که یهو بازم یه گوشه چشمم به ماره افتاد بازم به خواهرم گفتم ولی مار این بار تقریبا همون دور و بر بود و نرفت، از ماره زیاد نترسیدم ولی از اینکه این مار چرا و چطور اومده دوباره و از اینکه میدیدم که تعداشون بیشتر از ایناس عصبانی و کلافه بودم، و بیشتر نگران خونوادم بودم که نکنه به اونها آسیبی برسونن. ترسی از مار نداشتم ولی حضورشون منو مظرب میکرد که به حریم ما اومدن و عصبانی بودم ولی نمی خواستم بهشون آسیبی برسونم. اونجا بودم و مارها رو میدیدم و حتی بچه مارهارو و خونوادم که همشون بجز پدرم اونجا بودن، انگار همه هم ترسیده بودن و هم هیجان زده صحنه رو ترک نمی کردن و این منو عصبی و نگران کرده بود، خواهرزاده بزرگم (دختری ۱۸ ساله که امسال کنکور داره، و مادرش پارسال فوت کرده و با ما زندگی میکنه) دور و بر بزرگترین مار بود و با پاش دو سه بار تو سر مار که سرشو بلند کرده بود زد من داد زدم سرش که این کار رو نکنه و بیاد کنار ولی انگار داشت باهاش بازی میکرد در کمال تعجب من مار رو گرفت و اوردش نزدیک من انداختش زمین ، بعدش خواهره کوچیکش یه مار دیگرو گرفت همین کارو کرد ولی این ماره یه جورایی سبز بود یا یه مایع سبز زیر شکمش بود، بعد گفت عه دستمو کثیف کرد. منم برگشتم همون سمت یه چندتا مار کوچولو بود، یه مار سیاه کوچولو نمیدونم چرا دستمو بردم سمتش انگار گیر کرده بود، انگشت شستمو گاز گرفت منم دهنشو باز کردم که جداش کنم ولی انگار مرد و دهنش همین جور باز بود، کمی ناراحت شدم، انگشت شستم یه زخم کوچیک برداشت ولی انگار می دونستم هیچیم نشده زود خوب خواهم شد. بعد یه هو سر از یه جای خاکی در آوردم که تو یه سری آدم کارگر بود،یا راننده. پیش یه پسره نشسته بودم دستش تو خاک بود،، از دور یه پیر زن و یه دختر اومدن، پسره انگار یه چیزی پیدا کرده بود دیروز و می دونست مال اوناست، و قصد داشت به صاحبش پس بده، ولی همون طوری توجه نکرد بهشون و سر جاش نشسته بود که زنه با دادو هوار چنتا از مردا هم دور و برش جمع شدن ببینن چی می خواد و زنه نفرین کنان اونجا بود انگار کسی متوجه حرفاش نبود که چی می خواد، ولی من می دونستم و اون پسره، که پسره رفت جلو گفت اینا خوانوادمن، و یه هو باهاشون دعواش شد و شروع کرد به کتککاری و خواهرشو پرت کرد و با مادرش دعواش شد، هیچکی از حرفاشون سر در نمی آورد و مات و مبهوت فقط نگاه میکردن همه منتظر اتفاقات بدتری بودن ولی من یه چیزه دیگه حس میکردم، نشستن رو دو تا پله همچنان با عصبانیت بحث می کردن و من در حین دعوا صورت خسته و درد کشیده یه پیر زنه رو دیدم که از آشناهاست، زن بزرگه حاجیه، حاجی که دختر زن دومش زن برادر ناتنی منه، که هیچ ارتباط و رفت و آمدی با هیچکدومشون نداریم. خلاصه در کمال حیرت همه این پسره با مادرش همدیگرو در آغوش گرفتن و همه رو غرق در سرور و شادی کردن، انگار تو موقع دعوا تو دلم دعا ی خیر میکردم براشون. و من بیشتر هیجان زده بودم ولی ساکت موندم، و یه آهنگی رو گذاشتم از گوشیم و انگار سوره الناس داشت تلاوت میشد در میان اون آهنگ و انگار فقط من بودم که سوره ناس رو می شنیدم بقیه فقط یه آهنگ شاد میشنیدن. بعد پشت سرم رو نگاه کردم مردم زیادی اونجان انگار یه مجلس شادیه یه مهمونی بزرگ مثل یه عروسی، که از همه وجور آدمایی که به هم ربطی نداشتن توش بود، همکلاسی راهنمایی، دانشگاه ، همه شاد و خوشحال بودن و لباسهای مجلسی ومن هم خوشحال بودم وبا همون لباسای عادی همیشگیم. چشمم به یکی از همکلاسی های دوره دانشگام افتاد یه خانومی که من زیاد باهاشون ارتباط نداشتم حتی زیاد اون موقع ها ازش خوشم نمی اومد ، و به نظرم آدم حسودی می اومد، ،ولی اون یه جوری من رو نگاه می کرد انگار به من افتخار میکنه و فامیلش با یه پسره که دوره راهنمایی همکلاس بودیم یکی بود که دقیقا حسم به اون هم همون بود انگار اون پسرم اونجا بود یه لحظه هم فکر کنم یکی بودن. منم رفتم جلو در کمال ادب و احترام با هاش سلام کردم وبا خودش و دوستاش دست دادم، یه حس خاصی بود انگار یه چیزایی از من شنیده بود ولی من برام مهم نبود و هیچ غروری نداشتم. ولی از دیدن اون و همه اونجا خوشحال بودم. .

تعبیر خواب:

خوابتان بسیار بلند بالاست و امکان پرداختن به همه جای آن میسر نیست. پس، اجازه دهید به اختصار عمل کنیم:
آدم ساده دلی هستید که اجازه می دهید بد اندیشان به حریم زندگی تان وارد شوند. مگر نشنیده اید: ترحم بر پلنگ تیز دندان ستم باشد به حال گوسفندان؟
مار سیاه آغاز رویای شما با همکلاسی دوره دانشگاه تان در انتهای خواب یکی هستند. آیا این را متوجه نشدید؟ فریبکارها با ماسکی از صداقت و زیبایی نزدیک شده و آنگاه که نمی دانید، صدمه شان را وارد می کنند. تعبیر خواب مار موقعیت خطرناک و تهدید کننده است و وضعیتی را نشان می دهد که فرد باید مراقب باشد و مار سیاه اشاره به خطری پوشیده دارد. زمانی که در خوابمان مار سیاه می بینیم یعنی باید باید چشم ها را گشود و دقیق همه چیز را بررسی کرد تا به ماهیتش پی برد. دوست خوبم، سرتاسر خواب نمایشگر عدم اقدام شماست. در برابر مار سیاه واکنشی نشان ندادن، چیزی به همسایه ها نگفتن، در برابر صحنه دعوای مادر و پسر ساکت گوشه ای نشستن و… شما شبیه راننده ای هستید که به سمت پرتگاه می راند و یادش رفته چیزی هم به نام پدال ترمز وجود دارد. مار نماد خطر است و رویا نشان می دهد هوشیاری لازم برای واکنش نشان دادن دربرابر خطراتی که پیرامونتان وجود دارد را ندارید. در حقیقت، زندگی شما همراه با مشکلاتی است که برای رفع شدنشان نیازمند هوشیاری و اقدام قاطع هستید.
در یکی از صحنه های خواب خانواده تان مشغول بازی با مارها درون حیاطی خاکی و متروکه می شوند. چقدر رفتار آن ها شبیه مرغ و خروس است. برای لذت بردن اجتماع می کنند و بی توجه به خطراتی که در کمینشان نشسته گرد و خاک به پا می نمایند. در آنجا نیز شما رفتاری منفعل نشان داده و حتی تحت تاثیر نوک هایی که خانواده بر سر مارها می کوبند، دست پیش برده و بچه ماری را به دست می گیرید. دوست خوبم، قدرت تشخیصتان از تهدیدات را جلا ببخشید و با قاطعیت خود و عزیزانتان را از موقعیت های خطربار دور نگه دارید. نمی دانم چه نوع عادات پرخطری در زندگی شما وجود دارد، اما به عنوان یک مثال نشستن و بساط مشروب خواری راه انداختن یا فیلم های ضداخلاقی تماشا کردن از جمله نمونه های اجتماع آدم ها و مارهاست. پس هوشیار باشید و بدانید که چه می کنید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code