با شمشیر حضرت علی (ع) می جنگیدم

شمشیرذوالفقارناهید:

سلام.ی بار خواب دیدم توی مسجد محلمون یکی از بسیجی های خوش نام و با ایمان مسجد ی جعبه ای داشت ک توو مسجد بازش کرده بود و از تووش شمشیر حضرت علی (ع) رو در آورد و به من داد و من در خواب با آن شمشیر جنگیدم و در میدان جنگ خیلی خوب میجنگیدم و افراد زیادی رو میکشتم.

تفسیر:

شمشیر درون جعبه همانند سوادی است که بر دوش می کشی و از آن بهره ای نمی بری. آن دوستتان شاید ظاهری آکنده از صحت داشته باشد، اما در پای عمل چقدر به این معنا می پردازد و چقدر زندگی عملیش این گونه است؟ زیاد خوش نامی و شوآفی که می کنند را عین واقع نشمرید.
دوست خوبم، شما قادرید به آن صفاتی که دوستتان به آن شهره است، الزام عملی و صادق داشته باشید. می دانید شمشیر امیرالمومنین چیست؟ شکافنده حق از باطل. نماد ایده آل انضباط نظامی. کسی که برای حق قیام می کند و حاضر نمی شود ملاحظات دوست، آشنا، پارتی، رفیق و… را در ارزیابی های خود مداخله دهد. کار سختی است. ادایش را در آوردن البته نه، زیاد سخت نیست. کلی هم منفعت دارد؛ اما الزام عملی به آن از عهده هر کسی ساخته نیست.
پیام خواب به شما این است که چنین ظرفیتی را در خودتان بازیابید و در مسیر حق، به شناخت عمیق دست یابید و گرفتار سکر و سهل گیری نشوید.

۳ نظر

  1. یه بار در خواب دیدم مردم اینکه چطوری مردم نمودم فقط می دیدم لباس سفیدی تنمه و بین زمین و آسمان هستم می دونم باید برم ملاقات خدا امابشدت خجالت می کشیدم یه مردی که خیلی زیبا بود موهای مشکی تا شانه اش داشت و ریش مشکی داشت دنبالم میآمد و به من می گفت باید بروی پیش خدا و با خدا ملاقات کنی در عین استرس و ترسی که داشتم همراه آن مرد به آسمان رفتم از فضا عبور کردیم و وارد جایی شدم که فقط من و خدا بودیم تا حالا صورت خودم را نمی دیدم اما اینجا خودم رو که هیچ لباسی بر تن نداشتن و حدودا زنی ۶۰ ساله به نظر می رسدم و پیر تر از زمان حالم را دیدم که جلوی خدا شرمنده بودم خدا با من صحبت کرد از تمام اتفاقاتی در زندگانی ام کردم و تمام اشتباهات و خطاهایی که مرتکب شدم صدایی نمی شنیدم بلکه مفهوم را درک می کردم البته یادم نیست چه چیزهایی خدا به من می گفت ولی استرس داشتم بعد اتمام کلام خدا که در آنجا احساس آرامش هم داشتم خداوند به من گفت و حالا تو بخشیده شدی و من به تو ماموریت می دهم تا به زمین برگردی و به مردم کمک کنی در همین حال تبدیل به یک زن جوان و زیبا شدم که زیبایی بی نظیری داشت و لباسی از حریر سبز به تن داشتم چیزی که موهای من را می پوشاند هم یه حریر سبز بلند ی بود که با وجود حریر و زیبا بودن کاملا پوشیده بودم یه تاج قرمز هم به سر داشتم از خوشحالی در پوستم نبودم خداوند سبدی از نور به دستم داد و به من دستور داد تا به زمین بر گردم و به مردم کمک کنم من در فضا سیر می کردم تا به زمین برسم ستاره ها رو می دیدم یادمه وقتی وارد جو زمین شدم احساس افسردگی از ورود به زمین به من دست داد با همان هیئت وارد زمین شدم ولی هیچ کس من رو نمی دید اولین کسی که دیدم آقایی بود که در جوانی خیلی من را دوست داشت و با وجود اینکه بوی من را حس می کرد ولی من را نمی دید . من عبور کردم و وارد خانه مادرم شدم خواهرم رو دیدم که برای من عزادار است بعد هم از خواب بیدار شدم.

  2. از تفسیر خوبتان بسیار متشکرم مواردی را که گفتید را سعی می کنم در خودم جستجو و پیدا کنم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code